
باغبان در باز کن من فرد گلچین نیستم
من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم

با تو هستم
تويي كه رويت را از من بر مي گرداني
به چشمانم نگاه كن
اشك هايم هنوز خشك نشده اند از چه مي ترسي ؟
من گناهت را بخشيده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم كه هيچ كينه اي از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپردم
نه نگران نباش
نفرينت نمي كنم
برايت دعاي خير مي خوانم
و دعا مي كنم كه خدا تو را ببخشد و تنهايت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ دوري از يك دوست را تجربه كني !
دوست ندارم تو هم مثل من شكستن قلبت را تجربه كني!
به چشمانم براي آخرين بار نگاه كن و آنها را به خاطر بسپار
آنها هميشه نگران تو هستند !

يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين و چند علامت سوال كمرنگ كه وقتي مي آيي مي روند و وقتي مي روي دوباره بر مي گردند و يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظاتي كه كه رفتند تا بمانند
چه مي شود نوشت جز اينكه همچنان هيچكس اشك دريا را نديده است و ماه بخواهي نخواهي سايه ات را تعقيب مي كند و آتش تنها خودش مي داند كه براي چه و به خاطر كه مي سوزد
نمي دانم چرا فكر مي كنم آسمان عاشق درياست و قصه ي اين دو ، چيزيست شبيه قصه خورشيد و ماه كه بر خلاف خيلي افسانه ها از روي عشق به هم نمي رسند . فكرش را بكن اگر خورشيد و ماه به هم مي رسيدند چقدر قلب بايد قرباني در آغوش كشيدن دو معشوق مي شدند
من نبايد براي تو بگويم ، تو كه كلي مجهول و معادله حل نشده را ذوب كردي ، حالا فكرش را بكن اگر آسمان و دريا به هم مي رسيدند چه اتفاقي براي ساحل و ستاره ها مي افتاد...!
من تمام عاشقانه ها را جدي گرفتم ... براي هركه دلم را لرزاند كلبه اي ساختم حتي با حصير.... سخت است اما بايد بگذاري همه فكر كنند مغروري تا شكستني ....
به همه مي گويم كه مرگ تنها يك معني ندارد خيلي ها يواشكي جوري كه كسي سراز آشفتگی قلب شكست خورده شان در نياورد مي ميرند ...
چقدر بد است به خاطر هيچ چيز از همه چيز بگويي ... و آنكه سوژه ي بازي ات مي شود هيچ هم نباشد ...
يك بار تنها در خلوت آن شبهايي كه از هر دردي چشم بر هم نمي گذاري و خوابت نمي برد براي اين تغيير ناگهاني پاسخي پيدا كن
براي كسي كه حرف و سكوتش ، دوري و ديدارش ، ماندن و رفتنش و پاسخ و اشاره اش يك سمفوني رويايي با تكنوازي هنرمندانه ي يك شب بارانيست ، چه مي شود نواخت جز سكوت ..!
آدم هاي عصر ما كسي را كه عمري در كنارشان بوده به بهانه ي هيچ به امان سرنوشت مي سپارند و مي روند پي زندگيشان
ما همه آمدنمان را جار مي زنيم و رفتنمان را پنهان مي كنيم ، تا دلمان هم پيش كسي باشد كه تركش مي كنيم و هم پيش آن كسي كه به نزدش مي رويم.
آسمان چه رعد و برقي مي زند . مي فهمم او هم تا ته ترين نقطه دلش آتش گرفته ، ولي علتش با خداست . تو اولين كسي نيستي كه باز مضراب اين ساز شكسته شد . براي زخمه زدن ، زخمه مي زنم تا زخم نزنم ...
وقتي پيدايت كردم همه گم شده بودند ، وقتي دنياي من شدي همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان ... خلاصه وقتي تو را فهميدم هيچ كس هنوز خودش را نفهميده بود . اما حالا گم شدي ! وقتي همه كهكشان شدنت را فهميدند غيب شدي ، جوري از افق پنجره ي اتاق من گذشتي كه با تلسكوپ هم ديده نشدي !!!!
خداوند سهراب را بهشتي كند كه او هم گفته:
"دل خوش سيري چند"
پيش تر ها در گوشه اي از كتاب زندگي خواندم "نفس عشق درمان عاشق است نه نفس معشوق" ساده ترش هم همان است كه نياكانمان گفته اند: "تا دوري عزيزي و وقتي نزديك شدي. . . "
خوب مي دانم به روزگار نمي شود خرده گرفت.اما به عاشق چرا،گيريم كه روزگار توانايي دور نگه داشتن ما را داشته باشد.تكليف دل هايمان كه دست او نيست.نگذار تسليم معادله دل و ديده شويم...
خلاصه كه حسابي روي اسم همه خط كشيدي . رو تموم شماره هاي جدول دلم ، عمودي ، افقي ، اون خونه سياها ، اون حرف هاي جا افتاده ...
باران بند آمد اما خون دل من نه ، همچنان سد ها را مي شكند و مي تازد و پيش مي رود ، هيچ شرياني جلودارش نيست و اين ها هيچكدام دست من نيست . تقصير كه نه ، كار دست هنرمند توست كه مدام طوفان خلق مي كند ...
آنقدر در دريا بودنت محو بودم كه فراموش كردم برايت بنويسم ، تو اقيانوس مني و تو بزرگ شدن را از وفا بيشتر دوست داشتي ... كوچك شدم وقتي بزرگ ِ بزرگ شدي ..!!
"يا تو يا هيچكس" شايد تنها دروغي است كه كه هركس لا اقل يك بار در عمرش ساده آن را گفته است
خواب اتفاق ديدار تو ؟ گرچه چندان تاثيري در فانوس رابطه ي مكدر من و تو ندارد يكي هست كه حتي ديگر نمي گذارد خوابت را هم ببينم !
در ميان بغض و اشك و لحظه هاي بي قراري هميشه كسي هست براي آمدن كه هرگز نيامده است ...
كسي كه اگر تا آخر دنيا يكريز بدود به گرد پاي اولين لبخند پس از گريه ي بعد از تولد تو هم نخواهد رسيد ...
دلم عجيب براي فردا كه نه ، بي فرداييمان شور مي زند اما چه فايده ، آن اتفاقي كه نبايد بيفتد مدتهاست افتاده . اتفاقي كه بزرگ و كوچك سرش نمي شود و هر چيز سر راهش باشد درو مي كند ، عشق ، حقيقت ، تپيدن تند قلب ، آه و درد آشكار ....
لازم است بنويسم كه من شايد باشم موقت پر از سكوت و ابهام و ترديدي نارنجي ، اما يقين كن ، تو يقين كن كه من هيچ جا ، هيچ وقت و هيچ جور ديگر نيستم ...
فرقي نمي كند اول نامه سلام باشد يا خداحافظي وقتي هيچكدام برايت فرقي نمي كند و مهم نيست
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد

کهنه فروش داد می زنه : چراغ شکسته می خریم .... کفشهای پاره می خریم .... اسباب کهنه می خریم .... بی اختیار داد می زنم : کهنه فروش ! قلب شکسته می خری ؟

وقتي تو هستي آسمان هم با من است اي دوست
يعني كه شبهايم هميشه روشن است اي دوست
مانند تو ، من هم تمام خواهشم از تو
تنها -فقط تنها- كنارت ماندن است اي دوست
پاييز بود و باز گل كرديم ما ، ديدي؟
عشق من و تو از خزان هم ايمن است اي دوست
آبي تر از آبي ست با يادت غزل هايم
هرجا كه هستم آري ، يادت با من است اي دوست

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد .دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت: " دوستیم؟ " . گفتم:" دوست دوست." گفت: " تا کجا ؟ " گفتم: "دوستی که «تا» ندارد. " گفت: " تا مرگ! " خندیدم و گفتم: "من که گفتم «تا» ندارد! " گفت: "باشد ، تا پس از مرگ!" گفتم: "نه،نه،نه، تا ندارد." گفت: "قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده میشوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم. تا بهشت .تا جهنم . تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم." خندیدم.گفتم: "تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک تا بگذار . اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم ." نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمیکرد . میدانستم. او میخواست حتما دوستیمان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید . گفت: "بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم." گفتم: "باشد . تو بگذار." گفت: "شکلات . هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من . باشد؟ " گفتم: "باشد." هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من .باز همدیگر را نگاه میکردیم .یعنی که دوستیم .دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم. میگفت:"شکمو ! تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. میگفتم: "بخورش! " میگفت:"تمام میشود. میخواهم تمام نشود. برای همیشه بماند . صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد. من همهاش را خورده بودم. گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را مورچهها بخورند یا کرمها .آن وقت چه کار می کنی؟" گفت: "مواظبشان هستم." میگفت میخواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و می گفتم:"نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد." یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شدهام. من همه شکلاتها را خوردهام. او همه شکلاتها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. میخواهد برود .برود آن دور دورها. می گوید :"میروم اما زود بر میگردم." من میدانم که میرود و بر نمیگردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم :"این برای خوردن." یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش. هر دو را خورد .خندیدم. میدانستم دوستی من «تا» ندارد. میدانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟


شبي از پشت يک تنهايي غمناک و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم!
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي ابي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي :
دلم حيران و سرگردان چشماييست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي ان چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم!
همين بود اخرين حرفت.....
و من بعد از عبور تلخ و غمگين نگاهت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غرور ساکت و نلرنجي خورشيد وا کردم.
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ؟ شايد خطا کردم! و تو بي انکه فکر غربت چشمان من باشي!! نمي دانم چرا؟ تا کي؟ براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.... و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت.....و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد...
و بعد از رفتنت گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهربوني دانه بر ميداشت!! تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد....وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت!!!
ناگهان کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت درياچه بغض کرد.کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد!!
هنوز اشفته ي چشمان زيباي توام
دراين سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟
کسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتي مابين اشک و ترديد وحسرت کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر... نمي دانم چرا؟
شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايش دعا کردم!

قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است .
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. "
ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !
دانی که چه فرق است میان من و پروانه و شمع ؟
پروانه پرش
شمع تنش
من جگرم سوخت

الا ای ابر ها با من بگریید
من امشب در زمین تنها ترینم
شکست آیینه ام دیگر کسی نیست
که من با او به درد و دل نشینم
شبی پرسیدمش با بیقراری
به غیر از من کسی را دوست داری ؟
نگاهش باخجالت بر من افتاد میان اشک هایش گفت : آری
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست ...
دیگر کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رویاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه ام را فروخته ام. کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحیم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آینه شکستم تا حضور تلخ ثانیه ها تکثیر نشوند ..چشمهایم را دلداری میدادم میگفتم، آخر باران که دلیل نمیخواهد امروز یا فردا چه فرق میکند؟ اگر قرار به باریدن باشد بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو.
به فریادم رس من چنان مست تو ام که لهجه باران را از یاد برده ام! نگاه تو صدای باران را در چشمانم ترانه میسازد، شاید اشکهایم عطش عشق بی نصیبم را به دل تو روانه سازد..... خدایا نمی دانم با کدامین زبان سپاست گویم چگونه شکر الطاف ونعمتهایت را به جا آورم؟ نمی دانم ....
چه بگویم که اگر بار دیگر بر من نظر نداشتی قطعا باید سالیانی که زنده ام در حسرت و خجالت می ماندم خدایا من بنده حقیرت هستم که مورد لطفت قرار گرفتم ونشانم دادی که هنوز در تنهایی هایم ، در سختی هایم ، در گرفتاریهایم تنهایم نخواهی گذاشت و من حقیر باز فهمیدم از هر کس بر من نزدیکتری حتی از رگ گردنم....
کوتاهی هایم را ببخش و مرا باز هم دریاب چون محتاج نظر ولطف توام وتا تو بر من نظری نکنی هیچم و پوچ..
بهكودكي گفتند :عشق چيست؟ گفت : بازي به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر به گل گفتم: عشق چيست؟ گفت : از من خوشبو تره به پروانه گفتم: عشق چيست؟ گفت :از من زيبا تره به خورشيد گفتم عشق چيست؟ گفت: از من سوزنده تره به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟.. گفت نگاهي بيش نيستم ...

همه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و بر سینه نفس می آید
بر تو و عشق تو ای یار وفا خواهم کرد
تو .... نغمه بدرود را در گوشم زمزمه کردی و من.... در قلعه رویا ز آسمان عشقم گوشه عزلت گزیدم و به ستاره معتکف شدم شاید برایم چشمانت را تداعی کند و نوازش نگاه گرمت را یاد آور باشد.
تو رفتی و شاید ستاره دگر گزیدی و یاری دگر ولیک من ثانیه به ثانیه تو را در دل آسمان جستجو کردم تا شاید از دلت برایم پیغامی بخواند.
افسوس که آسمان عشق ابری شد و ستاره به کاشانه غربت کوچ کرد و مرا تا اوج بیراهه های سرگردانی کشانید. ..... رفتن تو مرا در کوچه پس کوچه های حسرت و تنهایی جا گذاشت من در گوشه آسمان به آرزویی محال قلبم را به غربت بخشیدم تا شاید نشانی از ستاره بیابم ..... نفسهایم در پی نفسی آشنا تا اوج ماه بالا رفت اما دیگر نه چشمانم سویی داشت و نه ماه نوری تا حتی ستاره را برایم بسراید ...... و من دریافتم که ستاره نیز با یاری دگر هم آوا شده .....
کاش میدانستم به ستاره چه گفتی که او نیز مرا در جاده های بی کسی رها کرد و رفت ؟ ...
آری من مدتهای مدیدیست در پی رازی که در گوش ستاره سرودی زندگی را رها کردم ..... کاش هیچ گاه چشمانم با رازت آشنا نمیشد و دل به ثانیه های انتظار آمدنت خوش نمیکردم.
تقدیر چنین بود که من در پی تو تا اوج تنهایی دل پیش روم و حال ..... جز خاطره نگاهت در اوج ستاره و دستان گرم او یادگاری ندارم.
نفسهایم را هدیه حجله ستاره میکنم باشد که در زمانی بعید ستاره نگاهت را با چشمانم بیامیزد و دستانت نفسهای دل شکسته ام را در یابد.....
و اما اگه روزی دیگه نبودم روي سنگ قبر من بنويسيد؛
خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛
شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛
که پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛
اين درخت عمري براي هر تير وتيشه،دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد .
کاش می دانستی سکوتم درخلوت شبهای تنهاییم برای چیست ؟
کاش می دانستی که ازته قلبم می خواستم قدم هایی که روی برگ های خزان می گذاری
آن ها را برروی چشمان خسته و عاشق من بگذاری . کاش می دانستی که هر نفست برای من معنا دارد . کاش می توانستی نگاه پرمعنای مرا بخوانی , کاش روزی فرامی رسید تا زبانم به معنای حقیقی عاشق شدن به حرکت در می آمد وحداقل عشق درسینه ام را برایت بازگو می کرد . کاش روزی می سید که همه شهامتم را جمع می کردم تاسخن قلبم رابرایت بازگو می کردم .ای وای اگر این احساس و عشق یک طرفه باشد ... چگونه خود را راضی کنم که تو
را به فراموشی بسپارم .
ای معبود من ! اگراین عشق یک طرفه باشد , مرگ مرابرسان ! حتی برای یک لحظه هم نمی خواهم بدون او باشم . پس به عشق او در دم جان سپردن بهتر از یک عمر زندگی بدون عشق است .
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند ...
شگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
